عشق گمشده


+ آشنای دیرین

تو را میشناسم...

شاید جایی تو را دیده ام...

ذهنم را میکاوم و در گنجه خاطرات غبار گرفته ام، پی تو میگردم....

 اصلاً غریبه نیستی... به خوبی میشناسمت.... ذهن خسته ام را مروری دوباره میکنم... چرا نمی یابمت...

میدانم.... لحظه ای چشم در چشمت شده ام....در کدامین رویای نیمه شبم آمدی که اینگونه مرا مسخ و مسحور کرده ای؟؟؟

من تو را میفهمم، نفست را حس میکنم....من...من...من با تو زندگی کرده ام.

آه............. چشمانت با من حرف میزنند و خاطراتی مبهم و شیرین را زمزمه میکنند...

مرا چه میشود؟ 

تو در کجای زندگیم بوده ای که گرمای نفسهایت را میشناسم...

عطر تنت رخوت خوش آیندی را در وجودم پخش میکند و ضربان قلبت ، نفسم را به شماره می اندازد.

تویی که چشمان زیبایت، آشنای دیرین من است.

همه وجودم، دیوانه وار تو را فریاد میزند.....

 

با اجازه از نویسنده متن نیمه گمشده (س-ط) 

نویسنده : رضا ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران()   لینک

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin