نیمه گمشده

این مطلب رو جایی به قلم خانم  س-ط خوندم که با رعایت امانت عیناً مینویسم.

تو را میشناسم، تو را جایی دیده ام، ذهنم را میکاوم، خاطراتم را مرور میکنم....

نه...نه... چرا نمی یابم؟؟؟؟

شاید در خیابان، کوجه، اتوبوس، پل هوایی، پله برقی و یا آسانسور، لحظه ای چشم در چشم شده ایم.....

شاید یک شب تو را به خواب دیده ام و تو رویایم بوده ای......

اما نه!

تو را میشناسم...

تو را میفهمم...

تو را حس میکنم....

با تو زندگی کرده ام....

تو باید چیزی بیشتر از یک لحظه و یک شب باشی.....

به تو می اندیشم؛ به چشمانت که با من سخن میگویند و خاطراتی گنگ را یادآوری میکنند...

دستانم گرمی دستانت را به خاطر می آوزد....

وای......به خود میلرزم....

تو کجای زندگی من بوده ای که حتی طنین نفسهایت را نیز میشناسم.

صدای ضربان قلبت، ضربان قلبم را تشدید میکند و گرمی نفسهایت، نفسم را در سینه حبس مینماید.

نشستنت، برخاستنت، راه رفتنت، اخم کردنت ،لبخند زدنت و حتی حرکات دستانت، همه را میدانم، میشناسم...

ذهنم عاجز از به خاطر آوردن حتی صحنه ای از باهم بودنمان، به دنبال رها شدن از این همه علامت سئوال است، اما نمیتواند پاسخگوی تک تک سلولهای بدنم باشد که دیوانه وار تو را فریاد میزند.....

شاید، سالیانی دور، در کالبدی متفاوت، در کوهستان، کویر و یا جنگل، همسفرم بوده ای....

شاید، نشسته در تراس کلبه ای چوبی،چای داغی در دست، نظاره گر تلاش تو، برای شکسن چوبها و جمع کردن هیزم ها بوده ام و لذت دیدن قدرت بازوانت و عرق نشسته بر بدنت، مرا گرم کرده است....

شاید....شاید....شاید...که میداند؟؟؟؟

ذهنم پوزخندی میزند....

چه کسی زمان رخداد وقایع را تنظیم میکند؟

چرا زمان با هم بودنمان نمیرسد؟

کجای این زندگی، من آهسته تر و تو تندتر رفته ای که دورتر میشویم؟

شرایط را چه کسی تعیین میکند؟

ذهنم با احساسم، درگیر است و به دنبال دلیل و یا توجیهی برای رها شدن از این همه جستجو، فریاد میزند...

شاید قسمت نیست.....!!!!

وای، خسته ام از پذیرفتن هر چیزی با دلیل قسمت و تقدیر....

خسته ام از شنیدن هر چیزی ....

خسته ام از شنیدن  " حتماً حکمتی دارد"

پس دلیل این همه آشنایی چیست؟

تقدیر؟

حکمت؟

نه...این بار نه....

اگر زمان رسیدنمان نیست چرا هر جا که میروم تو هستی؟

چرا در پشت هر پنجره که می ایستم ، تو را میبینم؟

چرا در هر خیابان که قدم میگذارم، تو رهگذر آنی؟

همه اینها، نشانه به هم رسیدنمان نیست؟

من دیگر تاب و تحمل قرونی دیگر برای رسیدن به تو را ندارم....

وای...لعنت به این امید...

امید رسیدن به تو، که مرا با خود از گذشته به آینده میکشاند.....

شاید، وقتی دیگر! جایی دیگر! به هم رسیدیم....

اما میدانم که چندین قرن بعد...شاید در سیاره ای دیگر و کالبدی متفاوت، دوباره تو رهگذر تک تک لحظه هایم میشوی....

شاید در سفینه ای کنار هم بنشینیم تا برای تعطیلات به مریخ برویم...

شاید کنار هم و دست در دست روی ماه قدم بزنیم و من حتماً ذهنم را جستجویی دوباره خواهم کرد، تا خاطراتت را پیدا کنم...تو که برایم آشنا تر از هر آشنایی.

هر کجای این کهکشان که باشیم، در گذشته ایا آینده....من به فکر به هم رسیدنمان خواهم بود، و همیشه تو را خواهم شناخت.

در هر زمان،هر مکان و با هر کالبدی که باشم، میشناسمت و تو را به یادخواهم داشت... تویی که نیمه گمشده منی......

 

 

/ 0 نظر / 26 بازدید